سعدى
69
بوستان ( فارسى )
به من دار گفت اى جوانمرد گوش * كه دانم جوانمرد را پردهپوش در اين بوم حاتمشناسى مگر * كه فرخنده رايست و نيكو سير سرش پادشاه يمن خواستست * ندانم چه كين در ميان خاستست 1475 گرم ره نمايى بدانجا كه اوست * همين چشم دارم ز لطف تو دوست بخنديد برنا كه حاتم منم * سر اينك جدا كن بتيغ از تنم نبايد كه چون صبح گردد سفيد * گزندت رسد يا شوى نااميد چو حاتم بآزادگى سر نهاد * جوان را برآمد خروش از نهاد به خاك اندر افتاد و بر پاى جست * گهش خاك بوسيد و گه پاى و دست 1480 بينداخت شمشير و تركش نهاد * چو بيچارگان دست بر كش نهاد كه من گر گلى بر وجودت زنم * بنزديك مردان نه مردم زنم دو چشمش ببوسيد و در بر گرفت * وز آنجا طريق يمن بر گرفت ملك در ميان دو ابروى مرد * بدانست حالى كه كارى نكرد بگفتا بيا تا چه دارى خبر ؟ * چرا سر نبستى بفتراك بر ؟ 1485 مگر بر تو نامآورى حمله كرد * نياوردى از ضعف تاب نبرد ؟ جوانمرد شاطر زمين بوسه داد * ملك را ثنا گفت و تمكين نهاد كه دريافتم حاتم نامجوى * هنرمند و خوشمنظر و خوبروى « 1 » جوانمرد و صاحبخرد ديدمش * بمردانگى فوق خود ديدمش مرا بار لطفش دو تا كرد پشت * بشمشير احسان و فضلم بكشت 1490 بگفت آنچه ديد از كرمهاى وى * شهنشه ثنا گفت بر آل طى فرستاده را داد مهرى درم * كه مهر است بر نام حاتم كرم مرو را سزد گر گواهى دهند * كه معنى و آوازهاش همرهند حكايت شنيدم كه طى در زمان رسول * نكردند منشور ايمان « 2 » قبول فرستاد لشكر ، بشير نذير « 3 » * گرفتند از ايشان گروهى اسير
--> ( 1 ) . در بعضى از نسخهها بجاى اين بيت چنين است : به دو گفت كاى شاه با داد و هوش * ازين در سخنهاى حاتم نيوش ( 2 ) . سيد . ( 3 ) . بشير و نذير .